آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

114.امروز ما

دیشب خونه ی مامانی اینا خوابیدیم دیگه! ظهر قرار بود بریم خونه ی مرضی چون عمه زینب اومده و امروز ظهر میرفت ... رفتیم ناهار اونجا بودیم ... مسعود و سمانه هم بودن ... بعد از رفتن اونا رفتیم بهار واسه دخترک لباس تو خونه ای خریدیم ... دوستان گفته بودن مارک تاپ لاین خوبه و رفتم براش یه سری خریدم حالا در آینده عکسشو میذارم! برات یه کلاه خوشگل هم خریدم و لوسیون بیبی نوآ ... پریشب خاله مهسا اینا خونمون بودن و امروز ما اومدیم خونشون ... رفتیم تو محوطه شون چرخیدیم اندکی و بارون گرفت ... قرار بود بیرون بریم برای شام خوردن ولی خوب نمیشه دیگه! اینم از امروز ما!
20 ارديبهشت 1392

113.اولین تنهایی!

امروز یعنی دیروز! عروسی مرتضی خاله زری بابا مرتضی بود ... تصمیم گرفتم نبرمت که اذیت نشی ... تصمیم سختی بود ... تا حالا بیشتر از 2-3 ساعت ازت دور نبودم تازه دوریت هم خیلی دور نبود:دی همین دور و برا بودم و حداکثر 15 دقیقه باهات فاصله داشتم. ولی عروسی اینا احمدآباد مستوفی بود! نمیدونم جا قحط بود؟ خوب سمت شرق میگرفتین! خونتونم که همینوره! خلاصه که از حدودای 3 که رفتم ارایشگاه ندیدمت تا الان که اومدیم خونه و هی بوست کردم تکونم نخوردی! مامانی میگه حتی بهونه مون رو هم نگرفتی! دستت درد نکنه! منو بگو چقدر دلم پیشت بود! در هر حال دوستت دارم:*
20 ارديبهشت 1392

111.تجربیات بچه داری من-2

اوایل شبها که میخوابیدی 2 ساعت یکبار بیدارت میکردم و بهت شیر میدادم ... بعدا فهمیدم برای شیر دادن به نی نی فقط وقتی گریه میکنه باید شیردهی داشته باشیم مخصوصا کسایی که شیرخشک میخورن ... چون در غیر این صورت معده شو بزرگ میکنیم ... چون بچه نیاز به مکیدن داره و هروقت شیشه رو ببینه میخواد بمکه ... اینجور مواقع از پستونک بهتره استفاده کنیم که بقول مامانبزرگه یه مادر کمکیه:)  وقتی نی نی پیف میکنه هیچوقت نباید بهش بخندیم ... مسخره ش کنیم - هرچند قیافه شون خیلییییییییییییی بامزه میشه:* - ... نباید بگیم بوی بدی میده و از این حرفها ... چون به مرور از پیف کردن میترسن و اونوقت یه فاجعه در انتظارمونه! روزی که آمیتیس رو از لاله مرخص کردیم و ا...
16 ارديبهشت 1392

112.سرسری

2-3 روزه سرسری میکنی ... البته نه با اینکه ما بگیم سرسری ها! هروقت خودت دلت بخواد یا وقتی بخوای دلبری کنی:* امروز کتاب مامانی رو پاره کردی! عکسشو بعدا میذارم! 2-3 روز پیش لباس نخودیت رو درآوردی ... جالب بود و جزو اولین هات:* امروز از تخت بالا رفتی و به همه ی راحتیهای من خط بطلان کشیدی:دی البته خونه ی خودمون تخت بلنده و نمیتونی بالا بری ولی از مبلها میتونی بری بالا! عکس اینم بعدا میذارم تازه! چون کابل موبایلمو نیاوردم:) وقتی میزنم پشتت شروع میکنی به آآآآآ گفتن که صدات بلرزه:* مث موقعی که دستم رو میزنم به دهنت تا بگی آآآآ:) امروز به طور ایستاده پیف کردی! صحنه ی بامزه ای بود:*
16 ارديبهشت 1392

110.تجربیات بچه داری من-1

قبل از بدنیا اومدن تو باران نی نی دایی آرش 2 ماه پیش من بود ... مامانش بعضی وقتا بود بعضی وقتا نبود پس تقریبا مادر بودم:) و حس میکردم همه ی کارای بچه داری رو بلدم! باران بچه ی خیلی خوبی بود ... بجز برای خوردن هییییییییییییییییییییچ صدای دیگه ای ازش درنمیومد! منم فکر میکردم بچه یعنی همین!!! بعدم خوب شب بیداری و اینا اذیتم نمیکرد چون من همیشه شب بیدار بودم و صبح ها هم مامانی میومد باران رو میبرد تا من بخوابم! البته اگه نمیبردش هم بچه هیچ کاری بهم نداشت! فقط بابا مرتضی قبل از اینکه بره سر کار یعنی ساعت 6:30 صبح بیدارش میکرد و تا 7 باهاش بازی میکرد بعدش تا 8 بیدار بود ... برنامه ش کلا این بود که ساعت 4 صبح با جدیت! بیدار میشد و پیف میکرد ! تازه ...
15 ارديبهشت 1392

108.امروزم نرفتیم

من میدونستم! این انزابی نمیذاره ما به همین راحتی بریم! ایشششششششششش بهش! خوب خسته شدم!!! همه چیو جمع کردم جلوی دره! عمرا دیگه پهنشون نمیکنم! مرد گنده مث نی نی کوچولوها آویزون مرتضی شده که تا 3شنبه بمون! مرتضی هم که نه تو دهنش نیست! خلاصه که تا 3شنبه هستیم در خدمتشون!  آمیتیس هم که 5-6 روزه سرما خورده ... دماغش همش آویزونه و سرفه میکنه:( خسته م خیلی داغونم بیزحمت برام انرژی مثبت بفرستین حالم بهتر شه!
14 ارديبهشت 1392

107.ماجرای آن دیگری

من از بچگیم با بارداری مشکل داشتم ... همیشه ترسی تو وجودم بود که حامله بشم حتما میمیرم! چون مشکل تنفسی هم دارم فکر میکردم بیهوشم که بکنن عمرا اگه به هوش بیام! خلاصه که همیشه پس زمینه ی ذهنم این بود که با مردی ازدواج میکنم که قبول کنه بریم بچه از جایی دیگه بیاریم ... باورت میشه اولین سئوالی که از بابا مرتضی کردم این بود که اگه بچه دار نشم چیکار میکنی؟؟؟ بعد جالبتر اینکه خودم کشته مرده ی بچه ها بودم و هستم! ولی در کل فرقی نمیدیدم در اینکه بچه مال خودم باشه یا بچه ای باشه که به محبت من احتیاج داشته باشه ... هنوزم دوست دارم روزی اگه شد بچه ی دیگری رو بیارم و به بهترین وجه بزرگش کنم . حالا بگذریم ... این فوبیا ی بارداری تا روز آخر بارداریمم باهام...
14 ارديبهشت 1392

106.تجربیات من در مورد سیسمونی

یکی از دوستام میخواد سیسمونی بخره و سئوالات مختلفی میپرسه درباره ی سیسمونی ... برای اینکه هم به اون بگم و هم برای خودم یادگاری بمونه اینا رو اینجا مینویسم ... خودمم یادش میفتم برام جالبه ... در کل خرید کردن رو دوست دارم و از دیدن عکس خرید لذت میبرم:) اول از بزرگاش شروع میکنم که مسلما اولینش میشه تخت و کمد : من همیشه طرفدار سرسخت سادگیم ... همیشه دوست داشتم تخت و کمد بچه م سفید باشه که بخاطر کمد دیواری بزرگی که تو اتاقت زدیم نشد سفید بگیریم ... ضمن اینکه اون سفید یکدستی که من میخواستم پیدا نکردم یعنی نبود شاید اونجاهایی که من رفتم نبود ولی بهرحال من پیدا نکردم:( البته الانم از رنگ تخت و کمدت راضیم چون دقیقا رنگ کمددیواریته فقط خطهای کمرنگ د...
13 ارديبهشت 1392